زن
درخت می شود
توی کوچه های همین سیاره
دخترانی می آورد نامشان چنار
و دسته ای از پرنده ها به سمت ماه می آیند .
روزهای بعد چیزهایی عوض می شود . شاید نام ها ، چنار ها ،
نشانی کوچه ها، چیزی در ماه ، شاید دسته دیگری از پرنده ها ، حتی برف ،
هنوز خیلی چیزها معلوم نیست. اما حالا حالا ها هم تمام نمی شود .
تکه ای از یک کتاب :
سفید رنگ استخوان ها و دندان ها هم هست .
برف سرد است و در دست آب می شود .
باد سرد است و نمی شود مالک آن شد.
نمک لب ها را می سوزاند.
استخوان ها مرده اند .
دندان ها همچون سنگ هایی در دهان اند.
بعد از سفید چیزی وجود ندارد، چیزی که باقی بماند . "
آسمانی ها - ژان ماری گوستاو لوکزیو
روزی باید ایستاد
روی یک ثانیه
با نبضی که آرام نمی زند .
دهان ساکت کلمه
مرا بلعیده است
در هر نقطه
ستاره ها به تلخی می خندند
و خاموش می شوند.
از جنگی که با آواز یک گنجشک آغاز شد
از آوار رویاها
برمی گردد
زنی با موهای گیاهی
که کلاغ ها را نفرین می کند.
با این همه دشت سبز
پرندگان مجبورند دسته دسته
به سطرهای خیلی دور پرواز کنند.
اینجا مدام صدای گلوله می آید.
عکس: خودم ... ( فروردین ۱۳۹۰)
.........................................................
.........................................................
.........................................................
کلماتی هستند
اگر بنویسی می میری
اگر ننویسی می میرند .
-------------------------
آسمان رنگ همیشه است
و من دلم پُر است
از آن پرنده که در جاهای خالی تو نمی پرد .
..